تبليغاتX
سبکبالان

ساعت و روز وماه وسال به سرعت در گذر است.

آخرین باری که وقت کردم سر بزنم بر میگرده به مرداد 85 !!

خوب یه مقداری هم عادت کرده بودم، عادت به عدم حضور!!

 

یاد دیالوگ جمشد هاشم پور تو فیلم آواز قو افتادم:

" ترک عادت های بد انگیزه های خوب میخواد آقای ...."

 

عادت حتما باید سیگار باشه تا بد باشه، عدم حضور عادت بدی نیست؟

این عادت خیلی هامونه، عدم حضور تو مکانهایی که جهت فکریشون خلاف جهت ماست.

این که میشه همون پاک کردنه صورت مسئله، اگه خیلی به خودت مطمئنی برو جلو!

پا بذار توی مکانی که بر خلاف تو فکر وعمل میشه واونجا خودتو نشون بده.

اونجا محیط رو با خودت تطبیق کن که اگه نتونی یعنی تمام اون ادعاها کشک !!

" ترک عادت های بد انگیزه های خوب میخواد"

برو وانگیزه خوبی باش برای ترک دادن عادت بد محیط.

 

چی دارم میگم!

بعد این همه وقت اومدم به جای اینکه سلام واحوالپرسی کنم شروع کردم به موعظه!

آخه تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟!

بی خیال، جدی نگیرید!

 

سلام !!!

عادت به نبودنم را باز هم به خواست خدا خود شهدا شکستند. چند روز پیش بود.

وقتی که شماره 021....... خودشو رو گوشی نشون داد و داد و بیداد گوشی رو بلند کرد

اولین لحظه فکر کردم دایی باشه، ولی شماره اونو که داشتم ! با خودم گفتم حتما سجاده،

ولی سجاد که از این ولخرجیا نمی کرد!! دکمه سبز گوشی رو فشار دادم:

"بله، بفرمایید؟ خانمی جواب داد که: از جشنواره ره آورد زنگ میزنم."

ازم دعوت شد تا امسال هم تو جشنواره شرکت کنم.

 

الانم اومدم به وبلاگی سر بزنم که به خاطرش به جشنواره دعوت شدم.

امیدوارم از این به بعد حضور فعال و مستمری داشته باشم،

نه مثل بعضی وقتها روزی دوبار بیام و نه مثل همین الان بعد ازچند سال!!

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 17:3 توسط ابوذر |

بارها به حاج قاسم گفته بود:"دوست دارم شهادتم در حالي باشد كه در سجده هستم."

"...در حال عكس گرفتن بودم كه ديدم يك نفر به حالت سجده پيشاني به

خاك گذاشته است. فكر كردم نماز مي‌خواند؛ جلو رفتم تا عكس را در

همين حالت از او بگيرم، دستم را كه روي كتف او گذاشتم، به پهلو افتاد.

صورتش را كه ديدم، زانوهايم سست شد..."

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 16:10 توسط ابوذر |

- خدايا!

 تو خود گفتي هر كه عاشق من باشد، عاشقش خواهم بود

وهر كه را عاشق باشم شهيدش خواهم كرد

و خون‌بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت.

- خدايا!

من عاشق توام!

                                                     شهيد ابوالقاسم تقديري

+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 0:33 توسط ابوذر |

الان توي اتوبوس در حال بازگشت از شلمچه‌ايم، عصر جمعه است ودل همه گرفته؛ اصلا اين خاصيت عصر جمعه است همه يادشون مي‌ياد كه منتظرن و يه چشم به راه دارن، دوستي مي‌گفت: جمعه صبح كه مي‌ياد مهدي(عج)هم مي‌ياد ولي عصر جمعه كه ميشه دوباره موقع وداعِ. براي همين صبح جمعه شاديم و عصر جمعه دلگير.

 آقا سيد شروع به خوندن آل ياسين مي‌كنه وبقيه هم كه ظاهراً منتظر يه تلنگر كوچك هستن همراهي مي‌كنن، يه حال عجيبي بود انگار اتوبوس توي فضا در حركت بود... .

هويزه ... . مقصد بعدي ما شهداي هويزه و مسجد هويزه بود. جايي كه نبايد بي‌وضو بر نرده‌هايش دست زد ... جايي كه اين جمله را چندين بار خوانديم:"شهيد گمنام فرزند روح الله"و مسجدي كه انسان را به ياد معماري اصيل اسلامي مي‌اندازد. و مزار مادر شهيد علمدار كه مقام معظم رهبري ايشان را در اندازه زنان صدر اسلام دانسته‌اند ...

ما مثل هميشه غمگين از وداع و تابلويي روبروي ما :

 زيارت قبول ، التماس دعا ...                                                           

                                                                       پايان قسمت هفتم

+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 20:18 توسط ابوذر |

با عرض پوزش به خاطر غیبت طولانی مدت که خوب بچه های هیات فاطمیون می دونن چرا

+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 20:15 توسط ابوذر |

+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 18:25 توسط ابوذر |

دل كندن از شلمچه سخت بود. امّا بايد مي‌رفتيم. بايد به همين چند ساعت بسنده مي‌كرديم ... .

بعد از ظهر همان روز خرمشهر ميزبان ما بود. مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر جايي كه نمايشگاهي داير بود تا يادآوري كند خاطرات آن زمان را. خيلي چيزها فهميديم و خيلي چيزها ديديم ....

 به خرمشهر خوش آمديد جمعيت 36ميليون نفر... ،دوبرادر، يك خواهر، ومادري كه نشان مقاومت مردم خرمشهر بود... ، مغازه‌هايمان را تاراج كردند تا ... ، شهيد بچه ناشناس ، شهيد مرد ناشناس ، شهيد دختر ناشناس .... ، فاخلع نعليك كفشاهيتان را درآوريد .... .

ايستگاه صلواتي مركز پشتيباني جنوب- كربلا . بسيار زيبا و با حال و هواي آن موقع ، صداي صلوات مدام شنيده مي‌شد و يك لحظه قطع نمي‌شدو... .

                                                                       پايان قسمت ششم


+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:45 توسط ابوذر |

شب اول سفر مصادف بود با مراسم هفتگي هبأت. نمي‌تونم توصيف كنم چقدر قشنگ بود حس و حال بچه‌ها، شايد بشه گفت بهترين مراسم هيأت بود.

واما فرداي اون روز، جمعه ...يه جمله قشنگ از شهيد علمدار هست كه ميگه: «اگر تمام جبهه‌هاي ايران كربلا باشد شلمچه قتلگاه است» قتلگاهي كه حتماً شنيديد قطعه‌‌اي از بهشته و ما الان داريم به سمت بهشت ايران حركت مي كنيم .

صداي توپ و تانك و البته صحنه‌هاي زيبايي كه بازسازي شده يادآور اون موقع است و آدم تو اون فضا مي‌بره. راهروهايي كه به شكل اون موقع‌ها و با ياد اونا درست شدن يه حس عجيبي به آدم مي‌ده. بچه‌ها كه از وقتي از ماشين پياده شديم شروع به خوندن كردن حالا ديگه فقط غرق فضا شدن و چيزي نمي‌گن.

به پيشنهاد يكي از بچه‌ها يه گوشه دنج انتخاب مي‌كنن كه زيارت عاشورا بخونن، اولش با خاطرات شهدا كه يكي از بچه‌ها مي‌گفت شروع شد و كم‌كم روحاني كه راوي منطقه بود اومد و خاطرات را ادامه داد تا همه بسوزن و از سوزِ دل گريه كنند ياد شهدا حال عجيبي به همه داده بود زيارت عاشورا واقعاً چسبيد ... .

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:32 توسط ابوذر |

ز آه سينه سوزان ترانه می‌سازم

چو ني ز مايه جان اين فسانه می‌سازم

به غمگساري ياران چو شمع می‌سوزم

براي اشک دمادم بهانه می‌سازم

پر نسيم به خوناب اشک می‌شويم

پيامي از دل خونين روانه می‌سازم

نمی‌کنم دل از اين عرصه شقايق فام

کنار لاله رخان اشيانه می‌سازم

در آستان بخون خفتگان وادي عشق

برون ز عالم اسباب خانه می‌سازم

چو شمع بر سر هر کشته می‌گذارم جان

ز يک شراره هزاران زبانه می‌سازم

ز پاره هاي دل من شلمچه رنگين است

سخن چو بلبل از ان عاشقانه می‌سازم

سر و تن و دل و جان را به خاک می‌فکنم

براي تير تو چندين نشانه می‌سازم

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 18:4 توسط ابوذر |

نمي‌دونم چرا اسم اينجا را گذاشتن طلائيه. راستش را بخواهيد اصلا نمي‌خوام بدونم. چون مهم اين نيست كه اسم اينجا چيه. مهم اينكه اينجا يه روزي يه عده عاشق قدم گذاشتن، نماز خوندن، زندگي كردن و...و الان من اينجام قدم در جاي پاي اونا گذاشتم و از خدا مي‌خوام كه مثل اونا باشم... .

اصلا فكرشو نمي‌كرديم با اين صحنه روبرو بشيم. حاج آقا طباطبايي كه توي محرم مهمون شهر وهيأت ما بود الان اينجا بود. حاج آقا چند دقيقه‌اي ما را مهمون حرف هاي قشنگش كرد، از اون موقع‌ها گفت كه با همين شهدا زندگي كرده بود و البته كه بهترين دوران زندگي خودش را همون موقع مي‌دونست. حاجي رفت اما قول داد كه بازم به ما سر بزنه .

بعد صحبتهاي حاج آقا دل همه كربلايي شده بود مي‌خونديم :

      پا برهنه‌ها، ميريم كرب و بلا              با رمز حسين، مثل شهدا

و شهيد آويني چه قشنگ مي‌گه كه: «كربلا تمام نشده است چون نسل كربلايي‌ها تمام نشده» و من تو اين سفر نسل كربلايي‌ها را ديدم.

نماز ظهر را روي خاك طلاييه با بوي شهدا خونديم و برگشتيم تا بريم اهواز اما هر كدوم يه تيكه از دلمون جا موند ... .

                                                              پايان قسمت چهارم

+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 17:44 توسط ابوذر |